گفت‌وگوی مشروح با آیت‌الله جلالی خمینی
ماجرای ساخت مسجد مقابل معبد زرتشتی‌ها
بعد از تبعید امام(ره) به ترکیه، به نظرم آمد که چون از طرف ایشان به تهران آمدم، وظیفه پیگیری اهداف امام را دارم. با خودم فکر کردم که چه کاری می‌توانم انجام دهم، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که عنوان خمینی را به جلالی اضافه کنم و بشوم جلالی خمینی.
کد خبر : ۱۰۱۶۱
تاریخ : ۱۳۹۵/۰۹/۳۰ ساعت : ۹:۱۵ AM
به گزارش گروه آيين و انديشه ماه‌تاب آنلاين، نام آیت‌الله حیدرعلی جلالی خمینی از شاگردان مرحوم آیت الله بروجردی و امام خمینی (ره) با برخی مساجد به‌نام شرق تهران عجین شده است، مسجد اباعبدالله الحسین، مسجد الرسول، مسجد نبوت که خود بنیانگذارش بود و البته مسجد جامع احمدیه که بنا به درخواست و دعوت امام(ره) در دهه 1340 در جایگاه امامت جماعت عمری نزدیک به پنج دهه را در آن گذراند.
آیت الله جلالی خمینی به عنوان چهره‌ای انقلابی که مورد وثوق امام خمینی بود و از همان اوایل حضورش در تهران در سال 1340 به مسجدسازی و رونق مساجد و فعالیت‌های دینی و مبارزات انقلابی در محدوده شرق تهران روی آورد، این روزها که در 84 سالگی عمرش به دلیل برخی مشکلات جسمی دیگر در نمازهای جماعت مسجد احمدیه حاضر نمی‌شود، اما با انرژی و روحیه‌ای مثال‌زدنی خیلی دقیق و با جزئیات از خاطرات سال‌های حضورش در شرق تهران در جایگاه امامت جماعت و مساجدی گفت که به همت وی ساخته شد.
مشروح گفت‌وگوی ماهنامه خیمه را با این چهره مسجدی و انقلابی می‌خوانیم.
* دهه 1340 امام (ره) از شما برای حضور در تهران و پذیرش مسئولیت امامت جماعت در منطقه شرق تهران و مسجد احمدیه دعوت به عمل آوردند. این دعوت در چه بستر و شرایط اجتماعی و سیاسی صورت گرفت؟
حدود سال 1342 بود که مسجد احمدیه توسط مردم ساخته شد. به دنبال ساخت مسجد تعدادی از آقایان با طوماری به قم و خدمت امام خمینی (ره) آمدند که ما برای این مسجد امام جماعت می خواهیم. ایشان دستور دادند که من به عنوان امام جماعت از قم راهی تهران شوم، نامه ی بسیار پرمحبت و زیبایی هم در معرفی من به مردم نوشتند. در پی دستور امام و نوشتن این نامه من از قم به تهران آمدم و در منطقه شرق تهران مشغول تبلیغ و کار شدم.
* سابقه آشنایی شما با امام (ره) به دوران طلبگی و شاگردی در محضر ایشان بر می‌گردد؟
من هنگامی که مقدمات را در خمین خواندم، پدرم و پدر آیت الله مرحوم غلامرضا رضوانی که بعدها از اعضای فقهای شورای نگهبان قانون اساسی شد، ما را از خمین به قم آوردند و از همان ابتدا ما را خدمت مرحوم امام بردند و به ایشان معرفی کردند. از همان موقع مرحوم امام لطف خاصی نسبت به من داشتند و از آنجایی که متولد و اهل خمین بودم ایشان به من عنایت داشتند و من به منزل ایشان رفت و آمد داشتم. اگر گاهی با برادرشان آیت‌الله پسندیده در خمین کاری داشتند و چیزی می خواستند برای ایشان بفرستند به من می‌دادند تا برایشان ببرم. یعنی ارتباط ما ارتباط خاصی بود و حتی زمانی هم ایشان حاج آقا مصطفی را مأمور کردند تا برای ما درس بگوید و لطفی نسبت به ما داشتند. دروس سطح را خدمت آیت‌الله سبحانی، مطول را خدمت آیت‌الله تبریزی، رسائل و مکاسب را خدمت آیت‌الله شیخ اسدالله اصفهانی و کفایه را نزد مرحوم آیت‌الله سلطانی خواندم. چند سال هم در درس خارج مرحوم آیت‌الله بروجردی شرکت کردم و امتحان خارج هم در درس آیت‌الله بروجردی دادم. چون آن زمان می خواستند به طلبه‌ها شهریه بدهند از طلبه‌هایی که در درس ایشان شرکت می‌کردند، امتحانی می‌گرفتند تا ببیند طلبه‌ها درس ایشان را متوجه می‌شوند یا نه. که من امتحان را دادم و قبول شدم و شهریه برای من قرار دادند. بعد از اینکه درس امام (ره) شروع شد به درس ایشان رفتم و یک دوره تمام در درس اصول ایشان حاضر بودم و در درس مکاسب فقه ایشان هم شرکت می‌کردیم که بعد از ماجرای حضور آقایان از تهران در قم و درخواستشان از امام، برای امام جماعت به تهران آمدم.
* عنوان فامیل شما در شناسنامه جلالی خمینی است یا خمینی پسوندی است که به فامیل شما اضافه شده است؟
وقتی بنده به این منطقه آمدم مشخص بود که نماینده امام (ره) هستم و مرحوم حاج احمد آقا هم تقریبا به طور رسمی اعلام کردند که شما نماینده آقا در شرق تهران هستید. امام (ره) را بعد از آمدن ما به تهران، به ترکیه تبعید کردند، در آن مقطع به نظرم آمد که چون از طرف ایشان به اینجا آمدم وظیفه دارم فرمایشات و هدف ایشان را پیگیری کنیم. با خودم فکر کردم که چه کاری می‌توانم انجام دهم، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که عنوان خمینی را به جلالی اضافه کنم و بشوم جلالی خمینی. این کار را به این منظور انجام دادم که طرفداران امام خمینی و افرادی که علاقمند به شناخت ایشان هستند، بدانند که کانون حرکت انقلابی در تهران کجاست و بیایند شرکت کنند و با هم حرکت را شروع کنیم. اسم خمینی حساسیت عجیبی برای ساواک داشت، مثلا هر وقتی یکی از آقایان را برای سخنرانی در مسجد دعوت می‌کردم یا می‌خواستم کلنگ ساخت مسجدی را به زمین بزنم یک اطلاعیه می‌دادم بر این مبنی که مردم محترم شرق تهران فلان روز یا شب و در فلان ساعت آقای فلسفی در مسجد احمدیه سخنرانی می کند و زیر اعلامیه می نوشتم «الاحقر جلالی خمینی». ساواک خیلی روی این مسئله حساسیت داشت، به گونه‌ای که یکی دو روز بعد از انتشار این اعلامیه نامه‌ای می‌آمد که شما ساعت 4 بعدازظهر در این آدرس حضور به هم رسانید. وقتی می رفتم و آدرس را پیدا می کردم متوجه می‌شدم که نامه از طرف ساواک بوده. بعد ما را می‌نشاندند و سوال می‌کردند که آشیخ! این «الاحقر جلالی خمینی» یعنی چه؟ می‌گفتم جلالی خمینی است دیگر، اشکالش چیست؟ می‌گفتند قضیه بودار است. گفتم من اهل خمین هستم و خمینی شهرتمان است، اگر می‌گویید خمینی نباشد خب، فامیلم را می‌گذارم جلالی دلیجانی و از این به بعد اعلامیه که نوشتم زیر آن قید می کنم جلالی دلیجانی. اگرهم مردم سوال کردند که چرا این کار را کردم، می‌گویم ساواک گفته است. ساواک که دید اوضاع این گونه است دیگر مخالفتی با این عنوان فامیل نکرد و فامیل جلالی خمینی روی من ماند.
* فضای فرهنگی، اجتماعی و دینی منطقه شرق تهران در دهه 1340 چگونه بود؟
آن زمان فعالیت و انجام کارهای تبلیغی در شرق تهران و منطقه ی تهرانپارس سخت بود به خصوص که باید به تنهایی این کار را انجام می دادم. ورود من به تهران همزمان با ماه محرم شد و از من برای منبر رفتن در دهه اول ماه محرم دعوت کردند. چون در تهرانپارس مسجدی نبود برای منبر رفتن مشکلاتی وجود داشت. فضایی درست شده بود و من آنجا منبر می‌رفتم. تهرانپارس در آن زمان محل سکونت زرتشی‌ها بود و آنجا معبدی برای عبادت داشتند. من با خودم گفتم چرا زرتشی‌ها اینجا معبد داشته باشند و آن وقت مسلمانان مسجد نداشته باشند؟ از شب هفتم محرم شروع کردم به سخنرانی درباره مسجد کردم، تا اینکه در شب عاشورا با توسل به آقا اباعبدلله الحسین (ع) بالای منبر اعلام کردم که می‌خواهیم اینجا مسجدی بسازیم، هر کسی برای ساخت مسجد هر مبلغی می‌تواند کمک کند. همان شب حدود 36-37 هزار تومان پول جمع شد.
* زرتشتی‌های منطقه چه واکنشی به تصمیم شما برای ساخت مسجد نشان دادند؟
خبر به زرتشی‌های منطقه و ساواک که رسید بسیار ناراحت شدند. تهرانپارس آن زمان در اختیار دو ارباب به اسم ارباب رستم و ارباب هرمز بود. همان شب حدود ساعت دوازده، یک دیدم در خانه را می‌زنند، در را باز کردیم، دو سه نفر پشت در بودند. گفتند ما از طرف ارباب هرمز آمدیم. ایشان برای شما سلام فرستاد و گفت شما تازه به تهران آمدید و خانه هم ندارید. ما تصمیم داریم ۱۰۰۰ متر زمین به شما بدهیم. ضمن اینکه ایشان خواهش کردند که مسئله ساخت مسجد را مطرح کنید و اینجا در اختیار زرتشی‌هاست و نسبت به این موضوع موضع می‌گیرند. آنها که حرفشان را زدند من گفتم شما هم به ارباب هرمز سلام برسانید و بگویید ما قصد دعوا نداریم. شما اینجا معبد دارید و مسلمانان مسجد ندارند ما می‌خواهیم اینجا مسجد بسازیم، زمین هم نیاز ندارم. آنها رفتند، چند شب بعد دو سه نفر دیگر از طرف ارباب رستم آمدند. ارباب رستم و ارباب هرمز در تهرانپارس رقیب بودند و املاک زیادی داشتند و ارباب رستم می‌خواست از موقعیت ما علیه ارباب هرمز استفاده کند.
چند نفری که آن شب از طرف ارباب رستم نزد من آمدند، گفتند ارباب رستم ۱۰۰۰ متر زمین به شما می‌دهد که وقف ساخت مسجد کنید. گفتم ما 36-37 هزار تومان بیشتر پول نداریم. گفتند همین پول کافی است و شما بیایید محضر تا زمین به اسم شما شود. ما رفتیم محضر و زمین را خریدیم و همانجا وقف مسجد کردیم. زرتشتی‌ها متوجه شدند که زمین مسجد خریداری شده، ارباب هرمز هم از این ماجرا خیلی ناراحت شد. از آن طرف به ساواک هم خبر دادند که این شیخ خمینی است و می‌خواهد برای آیت‌الله خمینی در این منطقه بسازد. آن موقع هنوز امام (ره) تبعید نشده بودند. رفتم قم خدمتشان و ماجرای دعوت از من برای ماه محرم و موضوع ساخت مسجد را تعریف کردم. ایشان خیلی خوشحال شدند. بعد در ادامه به ایشان توضیح دادم که گزارش‌هایی به ساواک دادند مبنی بر اینکه این شیخ اهل خمین است و می‌خواهد پایگاهی برای آیت‌الله خمینی بسازد. امام (ره) فرمودند نظر خود شما چیست؟ خدمتشان گفتم نظر شما چیست که بروم نزد آیت‌الله خوانساری که مرجع تقلید بودند و در مسجد حاج عزیزالله بازار نماز می‌خواندند. امام (ره) گفتند فکر خوبی است و سلام مرا هم برسانید. آیت‌الله خوانساری یک بار به خمین آمده بودند و ما از ایشان استقبال کرده بودیم و از این جهت سابقه آشنایی داشتیم. من رفتم خدمت آیت‌الله خوانساری و ماجرا را تعریف کردم و گفتم دستگیری ما توسط ساواک مسئله‌ای نیست ولی ممکن است که مسجد را از بین ببرند. ایشان از موضوع ساخت مسجد خیلی استقبال کردند و گفتند ما کمک می‌کنیم و همراه شما هستیم. گفتم اگر برای کلنگ‌زنی از شما دعوت کنم، تشریف می‌آوردید؟ ایشان گفتند بله. من هم اعلامیه‌ای نوشتم با این متن که اهالی محترم شرق تهران و غیرشرق تهران. کلنگ ساخت مسجدی در فلکه دوم تهرانپارس با حضور آیت‌الله خوانساری درفلان روز و ساعت به زمین زده می‌شود و چون ما درشب عاشورا برای ساخت این مسجد با حضرت اباعبدالله متوسل شدیم، اسم آن را هم مسجد اباعبدالله الحسین گذاشتیم. اعلامیه در نارمک و تهرانپارس و حتی منطقه بازار پخش شد. روز کلنگ‌زنی مسجد چند نفر آمدند در خانه و پرسیدند که جلالی خمینی شما هستید؟ گفتم بله، گفتند همراه ما تا ژاندارمری بیاید. آنها خیال داشتند مرا از ژاندارمری تهرانپارس تحویل ساواک دهند. در ژاندارمری سروانی از من سوال کرد چرا بدون اجازه ساواک اطلاعیه دادید که می‌خواهید مسجد بسازید؟ این منطقه استثنایی است و با این کار شما زرتشتی‌ها با مسلمانان درگیر می‌شوند. من هم از طریق برخی دوستان به آیت‌الله خوانساری ماجرا را خبر دادم. ایشان نزدیک ظهر به ژاندارمری تهرانپارس تلفن زدند که چرا آقای جلالی خمینی را گرفتید؟ ایشان می‌خواهد مسجد بسازد، مسجد ساختن که اجازه از ساواک نمی‌خواهد. با این تلفن آیت‌الله خوانساری، آنها ما را رها کردند و آن سروان از من عذرخواهی هم کرد.
بعد از آزادی پیش خودم فکر کردم که اینها الان برای تخریب من به منزل آیت‌الله خوانساری می‌روند، برای همین خودم را به منزل ایشان رساندم. دیدم که جمعی از بساز و بفروش‌های ارباب هرمز در منزل آیت الله خوانساری هستند و ادعا کردند که زمین این مسجد غصبی است و شما برای کلنگ‌زنی نیایید. من هم سند زمین مسجد همراهم بود، سند را خدمت آقا نشان دادم و ایشان هم گفتند من حرف شما را قبول دارم و برای کلنگ‌زنی می‌آیم. در ماشینی کنار آیت الله خوانساری نشستیم و به سمت تهرانپارس حرکت کردیم. اطلاع هم دادم که چند دستگاه ماشین برای استقبال از ایشان سر خیابان آیت فعلی بیاید. ژاندارمری منطقه هم برای تأمین امنیت مراسم سر هر کوچه تعدادی نیرو گذاشته بود. مردم هم آمده بودند و استقبال عجیبی شده بود به گونه‌ای که وضع تهرانپارس به هم ریخته بود. زرتشتی‌های منطقه هم با دیدن این وضعیت قالب تهی کرده بودند. زمین مسجد دقیقا روبه‌روی معبد زرتشتی‌ها بود و حتی یکی دو متر هم نسبت به آن اشراف داشت. بالاخره کلنگ ساخت مسجد زده شد و تقریبا بعد از یک سال و نیم ساخت آن با کمک‌های مالی خوبی که مسلمانان کردند به اتمام رسید و افتتاح شد و یکی از شاگردان امام در قم به اسم آیت‌الله مفید را که بعدها رئیس دیوان عالی کشور شدند، دعوت کردیم تا برای امامت جماعت مسجد تشریف بیاورند.
* گویا فردای روز افتتاح مسجد نیز دوباره نیروهای ساواک نزد شما آمدند، ماجرای آن روز چه بود؟
بله، برای افتتاح مسجد من دوباره اعلامیه ای دادم که فلان شب مسجد اباعبدالله الحسین افتتاح می‌شود.
شب نماز مغرب و عشاء را در مسجد احمدیه خواندم و برای افتتاح به سمت مسجد اباعبدالله الحسین رفتم. جمعیت زیادی از مردم داخل مسجد جمع شده بودند، نیروهای ساواک هم از در و دیوار بالا می‌رفتند. تا من وارد مسجد شدم یک نفر از میان جمعیت با صدای بلند گفت برای سلامتی آیت‌الله خمینی صلوات ختم کنید! مردم هم صلوات فرستادند. بعد از افتتاح مسجد، همان شب خبر دادند که هیأت مدیره مسجد را دستگیر کردند و برده‌اند ساواک. فردای آن روز برای نماز به مسجد احمدیه می‌رفتم. مقابل مسجد چند نفر جلوی مرا گرفتند و کارت نشان دادند، از طرف ساواک بودند. گفتند برویم در دفتر شما با هم صحبت کنیم. داخل دفتر که شدیم سوال کردند غائله دیشب تهرانپارس چه بود؟ اینکه گفتند برای سلامتی آیت‌الله خمینی صلوات بفرستید، چه بود؟ گفتم من خمینی هستم، حالا یکی بلند شده و گفته برای سلامتی آقای خمینی صلوات بفرستید، چه اشکالی دارد؟ گفتند منظورش آن خمینی بوده که تبعید شده. گفتم نه من خمینی هستم، ایشان که الان در ترکیه هستند. با این حرف من رفتند و هیأت مدیره مسجد را هم آزاد کردند.
* فضای مسجد احمدیه در زمان حضور شما چگونه بود و طی قریب به پنج دهه که شما امامت جماعت آن را برعهده داشتید چقدر تغییر کرد؟
فضای مسجد در بدو ورود من کوچک بود که با حیاط ۵۰۰ متر بود که طی این سال‌ها مسجد را از نظر فیزیکی توسعه دادیم. الان مسجد نزدیک به 2 هزار متر و حسینیه «مکتب الحسین» آن حدود 600 متر است. حوزه علمیه‌ای را نیز در کنار مسجد ساختیم که طبقه بالای آنجا را تبدیل به سالن مطالعه برای طلبه‌ها کردیم. روی حسینیه مکتب الحسین را نیز اتاق‌های ساختیم و در اختیار طلبه‌های شهرستانی که جایی برای سکونت ندارند قرار دادیم. در حال حاضر حوزه علمیه مسجد احمدیه 200 طلبه و 20 استاد دارد. ضمن اینکه من از فرزندانم حاج آقا رضا و حاج آقا مهدی هم دعوت کردم که برای تدریس برخی دروس حوزه از قم به تهران بیایند و آنها هم قبول کردند. دیگر برای من اداره مسجد، اداره مردم، مسئولیت حوزه و درس دادن سنگین شده بود از این رو از فرزندانم خواستم که برای کمک به تهران بیایند. الان آنها درحوزه کفایه، مکاسب و اصول درس می‌دهند. تا پیش از این طلبه‌ها پایه 10 را که تمام می‌کردند نیاز بود برای درس خارج اصول و فقه به قم یا حوزه‌های دیگر بروند اما درحال حاضر فرزندانم این درس‌ها را نیز در حوزه می‌گویند.
از حدود دو سال پیش هم که به دلیل مشکلات جسمی امکان حضور در نماز جماعت مسجد برایم میسر نبود، حاج آقا رضا و حاج آقا مهدی [فرزندانم] اقامه جماعت در مسجد احمدیه را انجام می دهند. با این حال خودم سه‌شنبه شب‌ها برای طلبه‌‌ها و چهارشنبه شب‌ها هم برای عموم مردم در مسجد جلسه درس اخلاق دارم و در عین حال ارتباطم با مردم قطع نشده و پیگیر مراجعات آنها هستم.
print
برای دریافت مهمترین اخبار عضو کانال ماه‌تاب آنلاین در تلگرام شوید.